| Posted on November 19, 2011 at 5:50 AM |
comments (0)
|
آن دم که شدم مست هوایش
پیچیده به خود در دام بلایش
گفتم مرا راه دهد درپرده سرایش
خواهد که شوم جان به فدایش
پر ساغر و پر می، رفتم سر کویش
بنشستم و گفتم،شوم ساقی سرایش
بی خبر از قصد سفر، درد فراقش
رفتم در آن خانه برم عشق برایش
دیدم که سکوت از خانه برون شد
او رفت و به جز کوچه ندید رویش
باد صبا در خلوت شب برخاست
چون پیک بهار آورد بویش
از یار خبر داد، از بوی دگر، روی دگر
همه رویا به تمنای دوام خویش
من ماندم و رسوای دل خویش
او یار نوین، من حال پریش
هر دم که شود دلداده پشیمان
این دل برود باز به سویش
لعنت به دل مجنون و شیدا
کز یاد نرود چشم و لب و بویش
م.ج
| Posted on October 24, 2011 at 3:20 AM |
comments (0)
|
عقل و هوش از سر من رفت
چشم و گوشم پی هر نیم نگاهت رفت
ساکت و حلقه به گوش تو شدم
بی خود ز خود و روح و روانم رفت
آتش افروختی به دل بی خبرم
دل من دود شدو از سینه برفت
کارو بارم بافتن رویای تو شد
جوانی پی ناز داری ز کفم رفت
ای غریبه، بازگرد، مرا نیز ببر
که همه هستی من با یک نفست رفت
م.ج
| Posted on September 15, 2011 at 5:10 AM |
comments (0)
|
همه را راه دهید
حریم ها شکسته
خلوتی در کار نیست
چه باک از رسوایی
دیر زمانی است که اندیشه ها مدفون شده
خانه ها بی دیوار و ذهن ها تفتیش شده
چه باک ما را از رسوایی
کودکانمان مرگ مادران را دیده اند
و پدران، کودکان را به جرم بازی به خاک سپرده
پروایی نیست زیرا فریادها را بی صدا می زنیم
حرف هایم به دروغ می آید
شکوه و جلال عشق به سخره کشیده شده
حضور انسان ها به جسم هایی بی روح دگردیسی یافته
آری چه باک از رسوایی
م.ج